زبان و ادبیات فارسی دبیرستان شاهد نرگس
بر هرچه برآن لرزی می دان که همان ارزی/زین روی دل عاشق برعرش فزون باشد
من از آن روز که دربند توام
آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم خرم آن روز که جان میرود اندر
طلبت تا بیایند عزیزان به مبارکبادم من که در هیچ مقامی نزدم خیمهی
اُنس پیش تو رَخت بیفکندم و دل بنهادم دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟
هیچ! یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم به وفای تو کزآن روز که دلبند
منی دل نبستم به وفای کس و در نگشادم تا خیال قد و بالای تو در فکر
منست گر خلایق همه سَروَند، چو سرو آزادم به سخن راست نیاید که چه شیرین
سخنی وین عجب تر که تو شیرینی و من فرهادم دستگاهی نه که در پای تو ریزم
چون خاک حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم مینماید که جفایِ فَلَک از
دامنِ من دستْ کوته نکند تا نَکَند بنیادم ظاهر آنست که با سابقهی حُکم
اَزَل جَهد سودی نکند، تن به قضا دردادم ور تحمل نکنم جور زمان را چه
کنم؟ داوری نیست که از وی بستاند دادم دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت وقت آنست که پُرسی خبر از بغدادم هیچ شک نیست که فریاد من آن
جا برسد عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم سعدیا! حب وطن گر چه حدیثیست
صحیح نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم مختصري ازسعدي : سعدي اين آموزگار زبان فارسي و پيامبر شعر و ادب فارسي تعلق به تمام لحظات انسان دارد لجظاتي كه پر احساس است پر عشق پر شيفتگي تجلي زيبايي احساس پندواندرز اگر از زبام سعدي شيرين نباشد شنيدنش از هيچ كسي زيباتر نمي نمايد . فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم (نوشته ی شیرین صادقی) صدای پای مهر ،صدای پای اشتیاق چشمان منتظر پاییز فصل خزان طبیعتِ، فصل برگ ریزان را برایم قشنگ ترین فصل نمود فصل شکوفایی و زندگی! با پاییز برعکس آیین طبیعت بوی حیات می شنوم و دوباره زنده می شوم حس می کنم هرسال که می گذرد با پاییز علی رغم فرسودگی جسمی در این ماه زنده تر می شوم چون برق چشمانی را مقابلم می بینم که گرمای نفسم می شوند. امروز پیامی پرمحبت از رهرویی جدید بهانه ی نوشتنم شد و انرژی بخش سختی راهی شیرین! شروع هر سال من دارای فرزندانی می شوم با تعهدی بس خطیر.امیدوارم خداوند توان مضاعفی برای رشد و شناخت روح های پاک و مستعد عنایتم کند و بتوانم کنار علم آموزی ، معلم درس عشق نیز باشم که هدف آفرینش و هستی بر آن نهاده شده است و درخشش وروشنی این گل های نورس را شاهد باشم. سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد این غزل حضرت مولانا تقدیم عزیزان تشنه ی معنی . در مدرسه ی آدم با حق چو شدی محرم بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن می باش چو مستسقی کو را نبود سیری هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن هر روح که سر دارد او روی به در دارد داری سر این سودا سر در سر سودا کن بر قاعده ی مجنون سرفتنه ی غوغا شو کاین عشق همیگوید کز عقل تبرا کن هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو هم مست شو و هم می بیهر دو تو گیرا کن هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن ( نوشته ی شیرین صادقی) هر دل نکرده مهر علی را به جان قبول مشتی گل است و هیچ ندارد نشان دل در وصف او بیان نبی از غدیرخم آید همی به گوش دل صاحبان دل باشد چو آفتاب درخشان به روز حشر پرورده هرکه گوهرمهرش به کان دل چون کعبه کزظهورعلی یافت عزوشأن باشد هم از ظهور علی عزوشأن دل دانند اهل دل که برای وصال اوست بی گاه وگاه ناله و شور و فغان دل چون دل به او رسید بیابد سکون بلی در این مقام ختم شود داستان دل در دل فرونشیند و بر آسمان رود در مدح آن مبٌین فرقان بیان دل دل کشتی است ولنگردل مهرمرتضی است دل زورق است ولطف علی بادبان دل دل آستان اوست از اینرو نهاده اند رو خلق عالمی همه بر آستان دل دل میهمان اوست سر خوان معرفت هستند عارفان همگی میهمان دل هم چون صغیر روی نتابی ز دل اگر نعمت علی دهد به تو روزی زخوان دل (اویسی) روی واژه جزوه ی آموزشی کلیک بفرمایید. (شیرین صادقی) روز رفتنت روز عظمت تو بود عظمتت معنای پریدنت شد پروازی بی خیال و من به دنبال واژگانی برای تفسیر تو و واژگان در پی تو .... چه بیرنگ شدند و حقیر واژگان بزرگ و پررنگ تو به پرواز معنا سپردی و رنگ شدی برای بی رنگی های واژگان منتظر کوچکی چشمان مردمم در روشنایی چکاد تجلی ات به بزرگی نشست تا توان دیدن سویت را بیابد و عظمت تو را به تصویر کشد حیرانی من در بیخبری از پرواز زود هنگام توست و پرواز تو یعنی اوج بودن , شکوه رستن تو روییدی از خاک و رسیدی تا افلاک و من با تمام تلاش برای پریدن هنوز در نقطه ی شروع تو مبهوت به پایان رسیده ام آن روز همه در تب تو بی تاب و تو در تاب رفتن بی خواب و من بر بزرگی سال ها مظلومیت تنفست بی صدا گریستم بادرد شکستم و ندیدنت را آه کشیدم حیرت از این همه اقیانوس پرتلاطم درد در نگاه تک تک مسافران در انتظار, موج میزد مسافرانی که در صف انتظار در شمارش لحظه های دیدنند و تو بی قرار این همه انتظار بر اوج بال ها رهیدی رهیدنت شوق رسیدنت ترک نگاه های انتظار شد حیرت از آسمانی شدنت در دل همه حسرت شد و تو بی خیال این همه نیاز پریدی پرواز سبزت خوش باد (صادقی) زندگی نامه و اشعار او را در ادامه ی مطلب بخوانید اژدها:مار و افعی را گویند. در ادبیّات عرفانی، کنایه از نفس امّاره و مظهر صفات رذیله مانندشهوت و غضب است.در بعضی آثار عرفانی، کنایه از عالم مادّی و نفس ســرکـش است.مولانا گوید: نفس ،اژدرهاست، او کی مرده است؟ از غم بی آلتی افســـــــــرده است پروانه:به عشق و وفا و ایثار در راه محبوب که به سوختن در شعله ی فروزان عـشق او می انجامد، بدان مثل زنند.سعدی گوید: ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیـــــامد خفّاش:این اصطلاح را شهاب الدین سهروردی به کار برده و گویا کنایه از کـوردلی وغفلت است.نیز اشاره به کسانی است که از دریافت حقایق، هرچند روشـــن باشد،قاصرند. سیمرغ:مرغ افســــانه ای که در ادب عرفـــــــانی بسیار به کار رفته و اگرچه معانی مختلفی از آن اراده کرده اند، ولی بیشتر معنای انسان کامل از آن خواسته اند.عــارف بزرگ روزبهان،گاه آن را کنایه از روح و گاه کنایه از پیامبر اکرم(ص) دانســــــته اسـت.در شعر سنایی و عراقی، عشق به سیمرغ تشبیه شده است.در منطق الطیر عــــــطّار،نماد حق است.عراقی گوید: عشق، سیمرغ است کاو را دام نیست در دو عـــــالم زو نشــــان و نام نیست پی به کوی او هـــــمانا کس نبـــــــــــرد کاندران صـــحرا نشــــــــان گام نیست طاووس:در ادب عرفانی، کنایه از جلوه های فریبنده ی دنیا و گاه ارواح ملکـــــوتی است.در انسان کامل نسفی، کنایه از روح و نفس و گاه کنایه از شهوات است.مولاناگوید: طبع، طاووس است وسواست کند دم زنـــــــد تا از مـــقامـــت برکند طوطی:رمزی از تقلید و بی ارادگی است. گاه به معنی روح و جان نیز آمده است. مـرغ دلــــم باز پریـــــدن گرفت طوطی جان،قند خریدن گرفت اشتر دیوانه ی سرمســت من سلسـله ی عقل دریدن گرفت گاو:نزد عارفان،کنایه از نفس امّاره و رذایل اخلاقی است. نیز کنایه از کالبد گرفتار در تعلّقات مادّی است. مولانا با اشاره به داستان بنی اسرائیل و پرستش گوســــاله ی سامری گوید: گاو تن قربانی شــــیر خـــداست گر تو را با او سر صدق و صفاست پیش گاوی سجده کردی از خری گشت عقلت صــید سحر سامری مار:با توجّه به داستان آدم و حوّا و فریب ابلیس، مار، کنایه از نفس امّاره است. در دهن مار نفس،در بن چاه است هر که در این راه ،جاه و مال نماید ماهی:عارف کامل است که مستغرق در دریای معرفت است.مولوی گوید: این جهان دریاست تن، ماهی و روح یونـــس محــجوب از نور صـــــــبوح گر مسبّح باشد ار ماهـــــــی ،رهید ور نه در وی هضم گشـــت و ناپدید هدهد:هدهد یا شانه به سر که آن را مرغ سلیمان هم می نامند، در منطق الطیر، کنایه از سیر و سلوک و نیز راهنمای مرغان در سلوک به سوی سیمرغ است. درکتاب قصة الغربة الغربیّة از سهروردی ، کنایه از الها م است. با تلخیص از فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، دکتر سیّد جعفر سجّادی، ذیل نام هر یک از حیوانات. (نوشته ی عفت کرباسی)
طلوعِ شمس ندیدی ز نجم اگر محسوس ببین ز نجمه به عالم، طلوعِ شمسِ شموس نموده انفس و آفاق را قرینِ سرور شهی که نفسِ نفیسش بود انیسِ نفوس تبارک الله از این روز اسعدِ میمون که هست مولدِ شاهِ حجاز، خسروِ طوس خدیوِ خطّه طوس آنکه عارفان ندهند گداییِ درِ او را به حشمتِ کاوس امامِ جنّ و بشر کش بر آستانۀ قدس ملائکند دمادم به ذکرِ یا قدوس مهِ سپهرِ ولایت شهی که در هر صبح زند به خاکِ درش آفتابِ گردون بوس ز رشکِ خادمِ کویش رواست خازنِ خُلد همی گزد لب و بر هم زند کفِ افسوس شهی که وحشِ بیابان از او گرفته مراد صغیر، کی شود از لطف و رحمتش مأیوس (اویسی) غزلی زیبا به یاد این شاعر عزیز می نگارم. شاعری که عشق را روح خلقت را در تمامی غزل هایش دمید،تا روزگار است، انسان و راز خلقت، ودیعه ای جاویدان از او بماند. راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که میکشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست فرصت شمر طریقه رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست زندگی نامه ی او را در ادامه ی مطلب بخوانید (نوشته ی شیرین صادقی) بی ارزش ترین دانش ، دانشی است که بر سر زبان است و برترین علم ، علمی است که در اعضا و جوارح است.
پرهیز از ادّعاهای علمی کسی که از گفتن" نمی دانم " روی گردان است، به هلاکت و نابودی می رسد. ارزش های والای دانش ای کمیل، دانش بهتر از مال است؛ زیرا علم ،نگهبان توست و مال را تو باید نگهبان باشی؛مال بابخشش،کاستی پذیرد؛امّاعلم،با بخشش،فزونی گیرد؛ و مقام و شخصیّتی که با مال به دست آمده، با نابودی مال، نابود می شود.ای کمیل بن زیاد،شناخت علم راستین، آیینی است که با آن، پاداش داده می شـــــــود و انسان در دوران زندگی، با آن خدا را اطاعت می کندو پس از مرگ ،نام نیکو به یادگار گذارد. دانش،فرمان روا و مال،فرمان بر است. ارزش دانشمندان ای کمیل، ثروت اندوزان بی تقوا، مرده ؛ اگر چه به ظاهر زنده اند؛ اما دانشمندان، تا دنیا برقرار است ،زنده اند ؛بدن هایشان گر چه در زمین پنهان، اما یاد آنان ، در دل ها همیشه زنده است. نهج البلاغه، ترجمه ی محمد دشتی؛ ص 643و 661. ( نوشته ی عفت کرباسی )
او استاد مسلم شعر و نثر در زمينه ي ادبيات تعليمي و غنايي است از او گفتن تعمق و تامل زياد مي خواهد كه زبان در اين مكان كوچك از گفتنش قاصر مي نمايد و بزرگي او را در اين سراچه نتواندبگنجاند كه او تاج افتخار ادب ماست وما فقط ريزه خوار خوان پر نعمت اوييم.
فقط به رسم ادب و بزرگي كلام ناقصي از او توان آورد كه جز اين نشايد.
اگر سعدي را افصح المتكلمين لقب داده اند به خاطر جنبه ي هنري و اعجاز كلام اوست .زبان فارسي بعد از فردوسي به اندازه ي سعدي مديون نيست.(ادامه مطلب را بخوانید) (صادقی)
ادامه مطلب
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل به جگرگوشه ی مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم


ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


